|
به فرياد قسم و به سوگنامه دل زخميام و خسته نه دل ماند و نه دلدار چشمم چنان مست باريدن است كه گيوههايم در گل مانده زبانم به شن نشسته و دستانم در باتلاق زندگي فرو رفته و معذور از نوشتن بگوييد كجايند آدميان و پيغمبران و امامان آنان پاك بودند و استوار آنان به درد دنيا خم نميشدند در چشمشان دنيا حقير بود و پست آري همين پست دنيا زهر بر آنان داد سرشان بر نيزه هديه داد و ميخ در بر سينهشان كوبيد پستي دنيا تيغ بر فرق فرود آورد و گوشواره از گوش كشيد و اين دنياي پست است كه عشق را گريزان كرد و بشر را خودنما حرمت را برچيد و غيرت را خرد كرد شرف را بر باد داد و حيا را تكه تكه كرد اين دنياي پست است كه انسانيت را سر بريد براي چه مانديم و براي چه نسل بعد از خود را ميزاييم كه هر چه پيش ميرويم بيشتر به گل مينشينيم و سرمان را مغرورتر بر آسمان ميكشيم پس چه شد كه اكنون همه به نمايش خود مشغولند چه شد كه همه خود را رنگين به ديگري ميشناسانند چه شد كه ديگر از آن خود نيستيم هيچ كس در طرح خود نيست هيچ كس پايبند عهد ازلياش نيست هيچ كس خود را كه نه، خدايش را نيز نميشناسد چه شد ما در پس پرده، پردهاي ديگر بر خود كشيديم چرا وجودمان را با رنگ ننگين ميكنيم چرا فراموش كردهايم وجود كيستيم و چه در وجودمان جاري است به خود آييم آنگاه كه زمان ميآيد و مكان نابود ميشود ديگر دستگيري نمييابيم كجايي اي دستگير تنها مانديم، در نابودها بودني نيافتيم نيمي از آمدنت ترس دارند و نيمي ترديد و اندكي با حضور قلب، آمدنت را طلب ميكنند تنهاييم و قدممان ياراي رفتن ندارد هر آن وجود منجيات را بيشتر خواهانيم
ما را دستگيري جز تو نيست هان اي پرنده انسان باز اي به اين پست خاك و ما را رهنمون باش فصلنامه عصر آدينه
ادامه مطلب |
|
سلامي ساده و صميمي به تو و خبر خوش آمدنت و به روزي كه وعده طلوعش را همه ستارهها ميدانند. هنوز هم چشمهاي هميشه منتظرم در خيابانهاي سوخته آسمان به دنبال نشانهاي از تو ميگردند. نه پرندهاي آواز ميخواند نه صدايي از فرشتهاي بگوش ميرسد. تنهاترين صدا طنين ضربان قلب من است كه با هر ضربه اي كه مينوازد عقربههاي لعنتي را به جلو ميفرستد. لحظههاي بي تو بودن چقدر كُند ميگذرند! امشب به قدر تمام ثانيههاي له شده دلتنگت هستم. از تو هيچ نمي خواهم فقط براياين پرندههاي بي زبان انتظار كمي مهرباني بريز! همين!... عبدالرحيم سعيدي راد
ادامه مطلب |
|
سلام به تو و طعم شور انگيز حرفهاي شنيدني ات. چقدر بي تاب شنيدن صدايت هستم! يادت مي آيد پيشترها گفته بودم از هر چيز مي توانم صدايت را بشنوم ، حتي از برگهاي خشك كاج همسايه. نمي داني چقدر به شوق مي آيم وقتي طنين كلام مهربانت در دلم جوانه مي زند و نيلوفرانه در همه از تو چه پنهان كه امروز هواي شعر به سرم زده است به همين خاطر دوست دارم برايت باران شوم. ببارم و در همه خيابانهاي شهر جاري شوم. دلم مي خواهد غبار از تن ميخكها و شب بوها بگيرم و بر لبهاي همه آفتابگردآنها لبخند بكارم. تو هم حس مي كني؟ چقدر واژههاي اين نامه بوي پيراهن يوسف را مي دهند!. همين... عبدالرحيم سعيدي راد ادامه مطلب |
|
حضرت باران حضرت باران! كويرهاي تشنه را درياب كه ريشه هايشان خشكيده است. بيابان در بيابان عطش است كه سايه مي اندازد بر خاك. صفحه هاي زمين، ترك برداشته اند. آرمان شهر عدالت را كِي خواهي ساخت؟ مدينه فاضله عشق را كِي به ارمغان خواهي آورد؟ ديو، به درهاي بسته مي كوبد؛ به پنجره هاي چوبي؛ به شهر، هجوم آورده است. فرشته ها را پرانده اند از اين ديار. پرهاي ريخته در خيابان نويد مي دهد كه خواهي آمد؛ نويد مي دهد كه بوي پرواز، خواهد وزيد، شوق رهايي، همه گير خواهد شد. حضرت باران! بر بالين غنچه هاي نو رسيده ببار كه شميم شكوفه هاشان را خواهند گستراند و بذر طراوت را خواهند پراكند. باد، هواي شرجي را با خود خواهد برد؛ كهنگي ها را جمع خواهد كرد از پشت بام ها. رنگ نو شدن خواهد گرفت خانه ها. ناودانها فرياد مي زنند، صداي شرشر آب مي آيد از آسمان. رودخانه ها موج برداشته اند. توفان است شايد! حضرت باران! چشم هاي كشاورز، به دست هاي بي منت توست. دفترچه خشك سالي را ورق بزن! قافله هاي گم شده را برگردان به شهرشان. مشعلها كور شده اند؛ شعله ها شيدايي شان را از دست داده اند؛ شب هاي سياه را زير و رو كن. ببار بر اين زاويه هاي خاك گرفته، بر اين ارزش هاي فراموش شده! ببار بر اين كوچه ها كه تشنه عدالت علوي اند! نواي آب آبِ زبان هاي خشك، به عرش نمي رسد. نداي العطش مستضعفان دنيا يخ بسته است در گلو، حرف ها و دردها را به زنجير كشيده اند. حضرت باران! نسيم سحر، عاشقمان كرده است به بوي تو؛ كي خواهي باريد؟ كِي قطره قطره، تن ديوارها را خواهي شست؟ كي خواهي آمد تا جشن باران بگيريم؟ «آيا زمان آن نرسيده بر اين زمين مرده بباري؟» ميثم اماني ادامه مطلب |
|
در قرن 21 وقت است كه باز آيي ثانيهها در تپشند ، التهابي مهيج و شوقي شيرين در پيكر كوچكشان ميجوشد. در گذر از لحظهها كند مي لغزند و شتاب هميشه را ندارند. تعدادشان به عدد منتظران زميني و آسماني است ، هر كدام در سينهاي ميتپند و شرار شوق را در فضا ميافشانند. گرماي جانبخشي است. از لحظه هبوط آدم تا همين لحظه ، همه در اين انتظار جان دادهاند. غرش غمگين ابرها و شتاب شورانگيز قطرهها در رسيدن به خاك ، گردش خستگي ناپذير و بي تأمل افلاك ، ذره ذره عطرهايي كه هر صبح، شور و شعف را به سينهها ميريزند، شاخههايي كه هر بهار از دل ساقهها مي رويند و.... همه به اين شوق ،شوريده و حيران ، زمان را سپري ميكنند . چه جانكاه است ، نيايش ملكوت و دعاي ناسوت ، چه دير به ثمر مينشيند . بارالها! نغمهها در گلوها ميميرند و نالهها در سينهها به سردي ميگرايند . روح عاصي انسان در يأسي مرگبار، دست و پا ميزند. كام تشنه كودكان يتيم ميسوزد. سايههاي عدالت ، گمگشتههاي هزار ساله آنهايند. بشر در حصار سيمان و آهن و دود ، با سرعتي ديوانه وار ، سرگشته ميچرخد . چه ميخواهد؟ در پي كدام پناه ، واله و سرگشته زمان را سپري ميكند؟ آنقدر در روزمرگي مدفون است كه ماوراي ماده برايش افسانه جلوه مينمايد. وجودي كه ريشه و اساس هستياش را در ملكوت اعلي بجا گذاشته است و اين لباس پوسيده و بي مقدار را چند روزي به عاريت گرفته تا روح خود را براي لقاي دوست، جلا دهد، چه غافل و بي خيال در بيغوله ماديات و در لايههاي متعفن شهوات جا خوش كرده است . ولي .... فصل بيداري فرا رسيده است. ماده پرستان و مادي گرايان در تلاشي نه چندان موفق ، چند قرن جولان داده و ذهن نسيان پذير بشري را در هاله ايدئولوژي به ظاهر عقلاني خويش به خوابي ابدي (به خيال خويش ) فرو بردهاند. اما خيزشهاي فكري و انقلابي در دهههاي انتهايي قرن بيستم و بيداري عمومي آغاز قرن بيست و يكم ،افق ديگري را فراروي بشر گشوده است. جهان تشنه معنويت، خسته از شهوات و شهوت پرستي در پي آفتابي به بلنداي ابديت است تا روح زنگار بستهاش را ، در نور پاكش صيقل دهد. گروه دين و انديشه ادامه مطلب |